|

منو بی صدا نبین ‚ صد تا ترانه با منه تو دل هر نفسم صد تا غزل جون می کنه می خوام از عطر تن تو نفسی تازه
کنم به سکوت شب بگو موقع خود شکستنه پلکای سنگی من وا میشه رو به نور تو بازم آفتاب می گیرم تو سایه
ی حضور تو توی چاردیوار گریه تو رو فریاد می زنم پشت این پنجره ام منتظر عبور تو حرفای روشن تو حرف حساب
بود شاپرک چشمای عاشق من اون روزا خواب بود ‚ شاپرک آخرین فصل نفس ‚ فصل غروب بوسه ها فصل
همدستی شاخه و طناب بود ‚ شاپرک اگه فکر کنی رسیدی تا ابد نمی رسی اگه خوب نباشی به معنی بد نمی
رسی می شی مرداب اگه این برکه رو دریا نکنی اگه رودخونه نشی به حرف سد نمی رسی رو به ایینه دعا کن
تا برم به آسمون کاری کن ابری نشه حال و هوای قصه مون من رو با خودت ببر آخر این فاصله ها اونجا که خسته
میشه کبوتر نامه رسون حرفای روشن تو حرف حساب بود شاپرک چشمای عاشق من اون روزا خواب بود ‚
شاپرک آخرین فصل نفس ‚ فصل غروب بوسه ها فصل همدستی شاخه و طناب بود ‚ شاپرک
   
با یه شکلات شروع شد. من یه شکلات گذاشتم تو دستش، اونم یه شکلات گذاشت تو دستم.من بچه بودم،
اونم بچه بود.سرمو بالا کردم، سرشو بالا کرد. دید که منو میشناسه. خندیدم. گفت : دوستیم؟ گفتم : دوستِ
دوست. گفت : تا کجا؟ گفتم : دوستی که تا نداره! گفت : تا مرگ. خندیدم گفتم : من که گفتم تا نداره. گفت :
باشه. تا پس از مرگ. گفتم : نه نه نه، نه. تا... نداره. گفت : قبول. تا اونجا که همه دوباره زنده می شن. یعنی
زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم. تا بهشت، تا جهنم، تا هر کجا که باشه ما باهم دوستیم. خندیدم گفتم :
تو براش تا هرکجا که دلت می خواد یه تا بذار. اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا. من اصلا براش تا نمی
ذارم. نگام کرد، نگاش کردم. باور نمی کرد. می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه،
دوستی بدون تا رو نمی فهمید. گفت : بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم. گفتم : باشه، تو بذار. گفت : شکلات.
هربار که همدیگه رو می بینیم، یه شکلات مال تو، یکی مال من. باشه؟ گفتم : باشه. هربار یه شکلات می
ذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من. باز همدیگه رو نگاه می کردیم، یعنی اینکه دوستیم. دوستِ
دوست. من تندی شکلاتمو باز می کردم، می ذاشتم تو دهنم تند و تند می مکیدم. می گفت : «شکمو. تو
دوست شکموی منی.» و شکلاتو می ذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ. می گفتم : بخوووورش. می
گفت : تموم میشه.نمی خوام تموم بشه. برای همیشه بمونه. صندوقش پر از شکلات شده بود. هیچ کدومشو
نمی خورد؛ من همشو خورده بودم. گفتم : اگه یه روز مورچه ها شکلاتاتو بخورن یا کرما، اون وقت چیکار می کنی.
گفت : مواظبشون هستم. می گفت : تا موقعی که دوست هستیم. و شکلاتمو می ذاشتم تو دهنمو می گفتم :
نه نه نه تا نه. دوستی که تا نداره. یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال، بیست سالش شد. اون
بزرگ شده؛ منم بزرگ شدم.من همه شکلاتامو خوردم؛ اون تمام شکلاتاشو نگه داشته. اون اومده امشب تا
خداحافظی کنه. می خواد بره. اون دور دورا. میگه می رم اما زود برمیگردم. می دونم که می ره و بر نمی گرده.
یادش رفت شکلات بمن بده. من که یادم نرفته؛ یه شکلات گذاشتم کف دستش، گفتم : این برای خوردنه؛ یه
شکلات دیگه هم گذاشتم کف اون دستش؛ اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت. یادش رفته بود صندوقی
داره برای شکلاتاش، هر دو تا رو خورد.خندیدم. میدونستم دوستی من تا نداره اما دوستی اون داره. مثل
همیشه. خوب شد همه شکلاتامو خوردم.اما اون هیچ کدومشونو نخورده.حالا باید با صندوق، پر از شکلات نخورده،
چیکار می کنه...

پاییز را دوست دارم... بخاطر غریب و بی صدا آمدنش بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش بخاطر خش خش
گوش نواز برگ هایش بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران
های پاییزی بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش بخاطر شب
های سرد و طولانی اش بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام بخاطر پیاده روی های شبانه ام بخاطر بغض های
سنگین انتظار بخاطر اشک های بی صدایم بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام بخاطر معصومیت کودکی ام بخاطر
نشاط نوجوانی ام بخاطردلتنگی جوانی ام بخاطر اولین نفس هایم بخاطر اولین گریه هایم بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه بخاطر یک
سال نزدیک تر شدن به پایان راه بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز و من
عاشقانه پاییز را دوست دارم... -------------------- داشتم پست پارسال روز تولدم رو میخوندم!عین برق و باد
گذشت...چه گذشتنی!بدترین روزهای زندگیم...ولی خدایاشکرت که دوباره...دوباره میتونم حس کنم...زیر نم نم
بارون پاییزی راه رفتن رو،روی برگا راه رفتن ولذت صدای خش خششون رو!!!خدایاشکرت که امسال بهترین
دوستمو بهم دادی...با تموم دلتنگیم داشتنتش زیباترینه...یک سال دیگه پیر شدم!باهمه ی حوادثی که اومد
برسرم و اتفاقای بد دوروبرم...بازم خدایاشکرت...خدایاشکرت که بهترین پدرومادر دنیا رو بهم دادی...خیلی
مدیونشونم... پارسال همچین روزی اصلا فکر نمیکردم اینقدر دلتنگ نبودن کسی باشم،وای ! وعده ی
دیدارمون...!!! انگار تورو هم زیر برگای پاییزی پیدات کردم !!! اینو نگاه . پارتین
   
|
|
من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم: درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار!
خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کنار بیدمجنون
خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن!
مرا می یابی...(درست است که روزی فراموش میشویم اما به خاطر داشته باش فراموش شدگان هیچگاه
فراموش کنندگان را فراموش نمیکنند)
|
آن زیبایی را پرستش كن كه همه جا را فرا گرفته است. اما ما از آن ناآگاهیم. طلوع و غروب خورشید را پرستش
كن. ستارگان، ابرها، درختان و انسانها را پرستش كن، زیرا آنها همگی جلوه ای از خداوند هستند. نغمه ای از
پرستش شو. به همه جا با چشمان پرستش گر بنگر. دست از انتقاد بردار. منتقد بودن روش مطمئن چشم بستن
به روی تمام چیزهای مهم و بامعناست. آفریننده باش. منقد نباش! تو فقط در صورتی می توانی آفریننده باشی كه
بدانی چگونه پرستش كنی. از پرستش،آفرینندگی برمی خیزد. وجودت را در آفرینش شركت می دهی. آنگاه كه
زیبایی و شكوه هستی را ببینی، دوست خواهی داشت آنرا زیباتر كنی. چنین است كه آفرینندگی متولد می
شود. آفرینندگی تلاشی است برای كمی زیباتر ساختن زندگی. كمی لبخند، خنده، شور و نشاط و عشق
بخشیدن به هستی. كمی بهتر كردن از آنچه هست. و پرستش راستین یعنی همین.
 
شایستگی هایت را باور کن.روحی در درون توست که قادر به لمس ستارگان است.نیرویی در درون توست که می
تونه تو رو به هدف هات برسونه و رویاهات را به حقیقت برسونه.از سرزنش دیگران ،رقابت و تصمیم های نادرست
نترس.باید از هر تجربه درسی آموخت.به خود اطمینان داشته باش و با اطمینان پیش برو.با این باور که شایستگی
خود را نشان دهی.تا وجودی یگانه باشی

|